|
معرفت
|
||
ابویزید بسطامی را پرسیدند:
که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟
گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود،
کوزه برداشتم.
به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر
بیدارش کنم من بزهکار باشم.
بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟
قصه بگفتم.برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت:
الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.کباب غاز یا رساله در حکمت مطلقه ی " از ماست که بر ماست " نقش جمله مضاف الیه ارسال – المثل و کنایه دارد .
هم قطار : کنایه همکار و همرتبه
قرار و مدار مانند آش ولاش ، لات و لوت = مرکب اتباعی است که چنین تعریف می شود :
دو لفظ که پشت سر هم می آیند و اغلب در حروف پایانی همانند هستند و لفظ دوم تاکیدی بر لفظ اول است و غالباً معنای خاصی ندارد . گاهی ممکن است کلمه ی مهمل در آغاز قرار بگیرد مثل آت و آشغال ، برو بچه ها ، گل و گشاد گاهی با واو و گاهی بدون واو می آید
.....
اينك مثال هاى ديگر:
- فعل معلوم: "او كتاب را چاب كرد"،(اوچه چیزی راچاپ کرد؟.....کتاب را....پس مفعول بدون را، به جای فاعل می آوریم وفعل جمله،شد،مینویسیم.
فعل مجهول: "كتاب چاپ شد"
او زمين را تقسيم كرد"، "او كتاب ها را خريدارى كرد"، "او خواب شما را درست تعبير كرد"، "دشمن او را شهيد كرد"، "فريدون با فرهاد درباره كارش مذاكره كرد"، "او اين طرح را عملى كرد"، "او آن نقشه را اجرا كرد".
- فعل مجهول كوتاه: ، "زمين تقسيم شد"، "كتاب ها خريدارى شد"، "خواب شما درست تعبير شد"، "او شهيد شد"، "با فرهاد درباره كارش مذاكره شد"، "اين طرح عملى شد"، "آن نقشه اجرا شد".
برخى ديگر از فعل هاى مركب با "واقع شدن" و "مورد... قرار گرفتن" و "آمدن" و "به عمل آمدن" و "رسيدن" و "به شمار آمدن" مجهول می شوند.
داستان شب یلدا...
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :دست نزن ننه ! برو ....! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !
پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن چادری لبخندی زد و بهش گفت :اینارو برای شما گرفتم ! سه تاپلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نکنه ننه….. من مُستَحق نیستم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر
بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل
و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !
آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این شب سرد، بی سرپناه با شکم گرسنه
از خدا میخون این شب بلند سال، هرچه زودتر . . . ؟
|
|