معرفت
 
 
 

ابویزید بسطامی را پرسیدند:

که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟

گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود،

 کوزه برداشتم.

به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر

 بیدارش کنم من بزهکار باشم.

بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟

قصه بگفتم.برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت:

الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.
 |+| نوشته شده در  بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی و پول و داریی زیادی جمع کرده بود،

قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول

گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.

چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد. وقتی ماموران  مراسم مخصوص را بجا آوردند

 و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت:

صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوقجه را هم در

 تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا

 واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف

 قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و

من نیز چنین کردم. البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی

 خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند!

 |+| نوشته شده در  نوزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت   توسط   | 

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1306380429.avi

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

 |+| نوشته شده در  چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

گويند: در عصر حضرت موسى - عليه السلام -، روزى ابليس نزد حضرت موسى - عليه السلام - آمد و گفت: «مى‏خواهم هزار و سه پند به تو بياموزم».

موسى - عليه السلام - او را شناخت و به او فرمود: «آن چه كه تو مى‏دانى، بيشتر از آن را من مى‏دانم، نيازى به پندهاى تو ندارم».

جبرئيل - عليه السلام - بر موسى - عليه السلام - نازل شد و عرض كرد: «اى موسى! خداوند مى‏فرمايد: هزار پند او فريب است، اما سه پند او را بشنو.

موسى - عليه السلام - به ابليس فرمود: «سه پند از هزار و سه پندت را بگو!»

ابليس گفت: «1. هر گاه تصميم بر انجام كار نيكى گرفتى، در انجام آن شتاب كن و گرنه تو را پشيمان مى‏كنم؛ 2. اگر با زن نامحرمى خلوت كردى، از من غافل نباش كه تو را به عمل منافى عفت وادار مى‏نمايم؛ 3. هرگاه خشمگين شدى، جاى خود را عوض كن، و گرنه موجب فتنه خواهم شد.

اكنون كه تو را سه پند دادم (به تو حقّى پيدا كردم) در عوض، از خدا بخواه تا مرا بيامرزد.»

موسى - عليه السلام - خواسته ابليس را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود: «شرط آمرزش شيطان آن است كه به كنار قبر آدم - عليه السلام - برود و خاك قبر او را سجده كند.»

حضرت موسى - عليه السلام - فرمان خدا را به ابليس ابلاغ كرد.

ابليس كه هم چنان در خودخواهى و تكبر غوطه‏ور بود، گفت: «اى موسى! من در آن هنگام كه آدم - عليه السلام - زنده بود، بر او سجده نكردم، چگونه اكنون حاضر شوم كه بر خاك قبر او سجده كنم؟!».

 هماى سعادت، ص 206.

 |+| نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

 هنگامى كه خداوند مرا آفريد و روحش را در من دميد، بلند شده و نشستم. همين طور كه به عرش خدا مى‏نگريستم، ناگهان پنج نور بسيار درخشان را ديدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از خداوند پرسيدم اين پنج نور كيستند؟ خداوند فرمود:

«اين پنج نور، نورهاى اشرف مخلوقات، باب‏ها و واسطه‏هاى رحمت من هستند، اگر آنها نبودند تو و آسمان و زمين و بهشت و دوزخ و خورشيد و ماه را نمى‏آفريدم.»

پرسيدم: خدايا نام اينها چيست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتى به عرش نگاه كردم، اين نامها را مشاهده نمودم:

«بارقليطا، ايليا، طيطه، شَبَر، شُبَير»

كه به زبان سريانى است، يعنى محمد، على، فاطمه، حسن و حسين - عليهم السلام -) بنابراين برترين مخلوقات اين پنج تن هستند.

جبرائیل فرمودخدا را به این اسامی بخوان تا توبه ات را بپذیرد و آدم پرسید چگونه بخوانم. جبرائیل گفت بگو:

یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق الحسن، و یا قدیم الاحسان بحق الحسین
وقتی جبرئیل نام حسین علیه السلام را برد قلب آدم شکست و اشکش جاری شد. او گفت: برادرم جبرائیل چرا هنگامی که نام پنجم را بر زبان جاری می ساختم قلبم شکست و اشکم جاری شد؟
جبرئیل گفت: برای این که به فرزندت مصیبتی روی دهد که (همه) مصائب نزد آن کوچک و حقیرند.
آدم گفت: آن مصائب چگونه اند؟

گفت : "یقتل عطشانا غریباً وحیداً فریداً" گفت که فرزندت را می کشند در حالی که تشنه کام است و بی کس و تنها نه او را ناصری هست و نه کمک کننده ای، ای آدم اگر او را ببینی در آن روز که از فرط تشنه کامی و از فقدان یاری دهنده "ولی خدا" شکایت می کند چنانکه آسمان در جلوی دیدگانش تیره و تار گردد، پس هیچکس او را یاری ندهد، جز با شمشیر که سر مبارکش را از قفا ببرند و اموالش را غارت نمایند و سرانشان را بر فراز نی ها از این دیار به دیاری دیگری ببرند در حالی که زنانشان (در کاروان اسیران) در جلوی سرهای مطهر باشند، (بله) و اینچنین در علم خداوندی این حادثه بزرگ رقم خورده است.

 |+| نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 


روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!

 |+| نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد.

وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد

اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما باخبر شديم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه...

..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

 

 |+| نوشته شده در  دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 


mother-baby.jpg

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!



در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: نه عزیزم، من عاشق بیسکویت های خیلی برشته هستم.

همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. به علاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم.
اما در طول این سال ها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم مداوم و پایدار،
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است  در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا ...

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست

شاد کردن است

زندگی قهقهه نیست

لبخند است
 |+| نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

پسرک پدربزرگش را دیدکه نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :

درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
پدربزرگ به نوه اش گفت :
در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش  .
(مواظب افکارت باش)

صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 |+| نوشته شده در  سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر، غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی، احساس می کنی دربهترین رختخواب جهان هستی.

واگر با مردم دوستی کنی  در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان ،مال توست...


 |+| نوشته شده در  دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

مرگ مانند غروب خورشید است.وقتی كه خورشید در اینجا غروب میكند.در جایی دیگر طلوع می كند.در واقع خورشید هیچگاه غروب نمی كند.

همه ی ما مسافریم و برای مدت كوتاهی در اینجا هستیم.حتی طولانی ترین عمرها هم در نهایت كوتاه است.ممكن است صد سال عمر كنید اما روزی می رسد كه باید با همسر و فرزندان دوستان و خویشان -اقوام-دارایی ها-املاك و موسساتی كه تاسیس كرده اید و با خون دل توسعه داده اید وداع نموده و صحنه زندگی را ترك كنید.بله آدمی در این دنیا یك مسافر است.

گفته اند ابراهیم فرمانروای بلخ همه نعمت های دنیا را در اختیار داشت.او مالك تمامی لذایذ ،دارایی ها و قدرت ها بود .اما قلبش شاد نبود و همیشه احساس می كرد از درون تهی ست .روزی در جست و جوی چیزی بود كه خودش هم نمی دانست چیست.

روزی غریبه ای وارد دربار فروانروا شد . به محض ورود به دربار فرشی بر زمین انداخت و روی آن خوابید.فروانروا رفتار وی را اهانت تلقی كرد

و به او گفت::((تو تصور میكنی قصر من چگونه جایی ست؟))

 

غریبه به فروانروا گفت: به عقیده ی من قصر شما مسافرخانه است.فروانروا پرسید ::منظورت چیست كه قصر مرا مسافرخانه می نامی؟

غریبه گفت:فروانروا لطفا از من خشمگین نشوید .اما به سوالم پاسخ دهید.بگویید قبل از شما چه كسی در این قصر زندگی میكرد؟

فروانروا گفت:قبل از من پدرم در این قصر زندگی میكرد.


غریبه پرسید: پدرتان اكنون كجاست؟


فروانروا گفت: او مرده است.غریبه گفت: قبل از پدرتان چه كسی در این قصر زندكی میكرد؟


فروانروا گفت: پدر بزرگم.


غریبه پرسید: پدربزرگتان اكنون كجاست؟

فروانروا گفت : او هم مرده است.....

 

 



غریبه گفت: پس بی تردید این قصر یك مسافرخانه است.زیرا مردم می آیند .مدتی در آن می مانند و بعد می روند.پس  فروانروا شما نیز باید روزی اینجا را ترك كنید.

غریبه با گفتن این سخنان ناگهان ناپدید شد.اما گفته اش در قلب فروانروا تاثیر كرد.او به خود گفت((اینجا یك قصر نیست.بلكه مسافرخانه است.كل دنیا یك مسافرخانه است.بسیاری هر روز به دنیا می آیند و بسیاری هم هر روز از دنیا می روند.این زمین خانه ی ما نیست .پس خانه حقیقی ما كجاست؟از كجا و برای چه منظوری به  زمین آمده ایم؟ افسوس .هدف را فراموش كرده ایم و به دنبال سایه های لذت .قدرت و ثروت هستیم.


این افكار ذهن فروانروا را ترك نمیكرد.گاهی متوجه می شد كه تا نیمه های شب بیدار است و از خود می پرسد : هدف از آمدن من به این دنیا چیست؟ چرا اینجا هستم؟ خانه ام كجاست؟


یك شب صدایی شنید كه به او میگفت:ای فروانروا اگر پاسخ پرسش هاست را میخواهی .ترك كن.همه چیز را ترك كن.


فروانروا قصر .تاج و تختش خویش را ترك كرد.و لباس ژنده درویشان سرگردان و فقیر را پوشید و از جایی به جایی دیگر رفت و همچنان ازخود می پرسید معنای اسرار ماجرای بی نهایت زندگی چیست؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟


گفته می شود.كه او به هند آمد و سال ها در كنار مردی روحانی زندگی میكرد.
این دنیا یك کاروانسرااست.ما همگی مسافر هستیم و ازاین کاروانسرای دنیا به منزل همیشگی سفر میکنیم.(البته باید به فکر توشه ی راه باشیم)اقامت ما در اینجا برای مدت محدود است.همچنان كه روزی به این دنیا آمدیم روزی هم باید آن را ترك كنیم.

هیچ كس تا ابد در این دنیا زندگی نمی كند.و هیچ كس نمی تواند تا ابد در زمین بماند.

 |+| نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 
صحبتهای مرد جوان در دایره اجتماعی کلانتری :

ریحانه به منزل ما رفت و آمد داشت و از همان لحظه اول که او را دیدم، متوجه نگاه شیطانی و حرکات و رفتار غیرعادی اش شدم. من موضوع را به خانمم اطلاع دادم و گفتم: بهتر است با دوستش قطع ارتباط کند. اما ملیحه این موضوع را جدی نگرفت و گفت: خوب نیست دل ریحانه را بشکنم . شنیدن این حرف از زبان زنی که بارها و بارها از من خواسته بود طلاقش بدهم، دور از انتظار نبود. او همیشه می گفت: به خاطر پدرش تن به این ازدواج داده است و به سختی مرا تحمل می کند.
 اگرچه من هم به اصرار خانواده ام با ملیحه ازدواج کردم و دل خوشی از زندگی ام نداشتم، اما ...
به همسرم گفتم تو می دانی که پدر من و پدر تو شریک هستند و در صورتی که حرفی از طلاق بزنی، هم رابطه آن ها به هم می خورد و هم پشتوانه مالی مان را از دست خواهیم داد. پس به ناچار باید فعلا بسوزیم و بسازیم و خودمان را به دست سرنوشت بسپاریم.
در این شرایط من با اطلاع ملیحه تن به رابطه ای کثیف دادم و اسیر هواهای نفسانی شدم. دوست همسرم در حضور او به خانه ما می آمد و همدیگر را می دیدیم مدتی گذشت و ملیحه همچنان اصرار داشت که طلاقش بدهم. ولی خانواده هایمان تهدید می کردند که اگر حرفی از جدایی و طلاق بزنیم از ارث محروم خواهیم شد و خون به پا خواهند کرد.
(!)
واقعا مانده بودیم چه کار کنیم تا این که ملیحه از طریق دوستش زمینه ارتباط من با چند زن دیگر را نیز فراهم کرد و حسابی در لجنزار گناه و معصیت گرفتار شدم. متاسفانه در این مدت به دام موادمخدر نیز افتاده بودم. ملیحه پس از آن که نقشه شوم خود را برای جدایی از من عملی کرد، تقاضای طلاق داد و گفت: دیگر حاضر نیست به زندگی با مردی معتاد که دارای فساد اخلاقی است، ادامه بدهد. او با مدارکی که در دست داشت به اطرافیان ثابت کرد که به کریستال اعتیاد دارم و حتی تصاویری را که از رابطه غیراخلاقی من با زنان غریبه تهیه کرده بود، در اختیار پدر و برادرم گذاشت.
با این وضعیت دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی مشترکمان وجود نداشت و من بدبخت با ندانم کاری، بازیگر این فیلم سیاه شدم و قربانی تصمیمات خودسرانه و غرور بزرگ ترهایم هستم. پدر و برادرم تصاویر مربوط به فساد اخلاقی مرا دیده اند و برایم خط و نشان کشیده اند اما هیچ کس نمی داند ملیحه خودش این دام را برایم پهن کرد تا بتواند به راحتی طلاق بگیرد و با پسر مورد علاقه اش ازدواج کند.
نظرم: (....من که نمی دونم،کدوم پسراحمقی می خوادبااین دخترفریبکاروکول خورده،برای همیشه زندگی کند)
 |+| نوشته شده در  نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 

ماجرای معمار اصفهانی

در زمانهای گذشته، روزی معماری مشغول ساختن قسمتهایی از مسجد شاه اصفهان بود. در این وقت پیرزنی که از حمام عازم منزلش بود به جلوی مسجد رسید. سر و صدای کارگران و منظرۀ منارۀ مسجد، توجهش را به آن سمت جلب کرد. همان جا ایستاد و مشغول تماشای فعالیت کارگران و مناره شد و بعد به تصور اینکه مناره کج است جلو رفت و از کارگران پرسید:

- معار مسجد کیه ننه؟

کارگران، مردی را به او نشان دادند. پیرزن پیش رفت و گفت:

- شما معمار این مسجد هستید؟

معمار که مرد نسبتاً مسنی بود در جواب پیرزن گفت:

- بله مادر، چطور مگه؟

پیرزن گفت: می ترسم ناراحت شوی و بدت بیاید.

معمار گفت: نه ننه جان بفرمایید.

پیرزن گفت: به نظر من این مناره یک کمی کج است!

معمار نگاهی به مناره انداخت و با خوشرویی گفت:

- حق با شماست کجه!

بعد دست پیرزن را گرفت و او را تا نزدیک سکویی برد و گفت:

- شما بفرمایید اینجا بنشینید تا من بروم و مناره را راست کنم!

معمار پس از نشانیدن پیرزن روی سکو به طرف پله رفت و در بالای مناره خودش را به پیرزن نشان داد و در سمت راست مناره ایستاد و دستها را روی بدنۀ برج گذاشت و در مقابل چشمان متعجب کارگران به برج فشار آورد و لحظه ای بعد پیش پیرزن آمده و پرسید:

- چطور شد ننه؟

پیرزن نگاهی به مناره کرد و گفت: نه ننه هنوز کجه!

معمار این بار به سمت چپ مناره رفت و با دو دست به پایۀ برج فشار آورد و در حالی که از این کار خسته به نظر می رسید پیش پیرزن آمد و گفت:

- ننه جان، مثل اینکه حالا دیگه راست شده باشد!

پیرزن نگاهی به برج انداخت و گفت: - یه خورده بهتر شد ولی هنوز راست راست نشده است!

معمار بدون اظهار ناراحتی برای بار سوم به طرف برج رفت و از جهت دیگر به برج فشار آورد و با دست حرکاتی در بالای برج انجام داده و تیشه اش را چند بار به این طرف و آن طرف زد و پایین آمد و در حالی که کاملاً خسته نشان می داد، خطاب به پیرزن گفت:

- ننه این دفعه دیگه خوب شد؟

پیرزن نگاه بی فروغ خودش را از بالا تا پایین برج انداخت و گفت:

- آها، حالا دیگه خوب شد معمار، خدا خیرت بده، دستت درد نکنه!

و بعد بلند شد و رفت. کارگران ساختمانی که آنجا ایستاده بودند و با حیرت و تعجب بسیار به حرکات معمار می نگریستند و به سخنان پیرزن گوش می دادند، یک باره دور معمار را گرفتند و از او پرسیدند:

- معمار این کارها چی بود که کردی؟! مگر حرف یک پیرزن چه ارزشی دارد که این همه به خودت زحمت دادی؟! ولش می کردی می رفت. تو هم بیکاری معمار؟

معمار در حالی که لبخندی بر لب داشت، همۀ حرفهای کارگران را گوش داد و بعد سرش را چند بار تکان داد و گفت: شما متوجه نیستید، اگر من این کارها را نمی کردم، پیرزنه می رفت و موضوع را یک کلاغ چهل کلاغ می کرد و توی شهر راه می افتاد و همه جا پر می ساخت که منارۀ مسجد شاه کجه و بعد مردم از فردا گروه گروه به اینجا می آمدند و هر کدام اظهار عقیده ای می کردند و موضوع کجی مناره را به همۀ ولایات می رسیدو حاکم و شاه را هم قانع می ساختند که منار کج ساخته شده است و حالا خر بیار و باقالی بار کن، با این حساب هم آبروی ما می رفت، هم کلی خرج روی دست ما می گذاشت

اما نتایجی که می توان از این ماجرا گرفت:

 استاد معمار بزرگی که در عین استادی مطلق در معماری، فردی عارف مسلک و حکیم نیز بوده است. در عکس العملی که او در این ماجرا نشان داده است درسها و نکته ها نهفته است. نکتۀ اول :دل تمامی انسانها ،خانۀ حق است و عزیز است و باید تلاش کرد تا هر کسی را دلخوش نمود و موجب آزردگی خاطر کسی نشد. معمار اصفهانی با کاری که انجام می دهد دل این پیرزن را خوش می کند و به او می باوراند که نظرش دارای ارزش است و بنابراین صاحب شخصیت است و انرژی فوق العاده ای به پیرزن می بخشد.

 نکتۀ دوم:همانطور که در پایان داستان آمده از یک کلاغ چهل کلاغ پیرزن جلوگیری می کند و با فراست و دور بینی خود از یک فاجعه جلوگیری به عمل می آورد. بنابرین هم دنیا را تأمین می کند  مطلب سوم: درس بسیار خوبی به کارگران و همکاران خود می دهد تا کمی از نوک دماغ خود فراتر را ببینند و از کنار هر مسئله ای که در نظر بسیاری خرد و حقیر می آید به راحتی نگذرند و با نگاهی توأم با بینش و حکمت به وقایع بنگرند. بنابراین لحظاتی را که ممکن است با ناراحتی و رنجش توأم باشد به لحظاتی شیرین همراه با خنده و شادی تبدیل می شود.کاش می شد کمی از رفتار قدیمی های خودمان درس می گرفتیم، آن وقت این دنیا چه جای قشنگ و دلپذیری می شد. هزاران سلام و درود بر ارواح بلندشان. چه لطایفی از خود به یادگار گذاشتند و چه بناهایی که در عرصۀ گیتی نظیری برای آنها یافت نمی شود.

 |+| نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۹ساعت   توسط   | 
  بالا