معرفت
 
 
 

مرگ مانند غروب خورشید است.وقتی كه خورشید در اینجا غروب میكند.در جایی دیگر طلوع می كند.در واقع خورشید هیچگاه غروب نمی كند.

همه ی ما مسافریم و برای مدت كوتاهی در اینجا هستیم.حتی طولانی ترین عمرها هم در نهایت كوتاه است.ممكن است صد سال عمر كنید اما روزی می رسد كه باید با همسر و فرزندان دوستان و خویشان -اقوام-دارایی ها-املاك و موسساتی كه تاسیس كرده اید و با خون دل توسعه داده اید وداع نموده و صحنه زندگی را ترك كنید.بله آدمی در این دنیا یك مسافر است.

گفته اند ابراهیم فرمانروای بلخ همه نعمت های دنیا را در اختیار داشت.او مالك تمامی لذایذ ،دارایی ها و قدرت ها بود .اما قلبش شاد نبود و همیشه احساس می كرد از درون تهی ست .روزی در جست و جوی چیزی بود كه خودش هم نمی دانست چیست.

روزی غریبه ای وارد دربار فروانروا شد . به محض ورود به دربار فرشی بر زمین انداخت و روی آن خوابید.فروانروا رفتار وی را اهانت تلقی كرد

و به او گفت::((تو تصور میكنی قصر من چگونه جایی ست؟))

 

غریبه به فروانروا گفت: به عقیده ی من قصر شما مسافرخانه است.فروانروا پرسید ::منظورت چیست كه قصر مرا مسافرخانه می نامی؟

غریبه گفت:فروانروا لطفا از من خشمگین نشوید .اما به سوالم پاسخ دهید.بگویید قبل از شما چه كسی در این قصر زندگی میكرد؟

فروانروا گفت:قبل از من پدرم در این قصر زندگی میكرد.


غریبه پرسید: پدرتان اكنون كجاست؟


فروانروا گفت: او مرده است.غریبه گفت: قبل از پدرتان چه كسی در این قصر زندكی میكرد؟


فروانروا گفت: پدر بزرگم.


غریبه پرسید: پدربزرگتان اكنون كجاست؟

فروانروا گفت : او هم مرده است.....

 

 



غریبه گفت: پس بی تردید این قصر یك مسافرخانه است.زیرا مردم می آیند .مدتی در آن می مانند و بعد می روند.پس  فروانروا شما نیز باید روزی اینجا را ترك كنید.

غریبه با گفتن این سخنان ناگهان ناپدید شد.اما گفته اش در قلب فروانروا تاثیر كرد.او به خود گفت((اینجا یك قصر نیست.بلكه مسافرخانه است.كل دنیا یك مسافرخانه است.بسیاری هر روز به دنیا می آیند و بسیاری هم هر روز از دنیا می روند.این زمین خانه ی ما نیست .پس خانه حقیقی ما كجاست؟از كجا و برای چه منظوری به  زمین آمده ایم؟ افسوس .هدف را فراموش كرده ایم و به دنبال سایه های لذت .قدرت و ثروت هستیم.


این افكار ذهن فروانروا را ترك نمیكرد.گاهی متوجه می شد كه تا نیمه های شب بیدار است و از خود می پرسد : هدف از آمدن من به این دنیا چیست؟ چرا اینجا هستم؟ خانه ام كجاست؟


یك شب صدایی شنید كه به او میگفت:ای فروانروا اگر پاسخ پرسش هاست را میخواهی .ترك كن.همه چیز را ترك كن.


فروانروا قصر .تاج و تختش خویش را ترك كرد.و لباس ژنده درویشان سرگردان و فقیر را پوشید و از جایی به جایی دیگر رفت و همچنان ازخود می پرسید معنای اسرار ماجرای بی نهایت زندگی چیست؟ زندگی چیست؟ مرگ چیست؟


گفته می شود.كه او به هند آمد و سال ها در كنار مردی روحانی زندگی میكرد.
این دنیا یك کاروانسرااست.ما همگی مسافر هستیم و ازاین کاروانسرای دنیا به منزل همیشگی سفر میکنیم.(البته باید به فکر توشه ی راه باشیم)اقامت ما در اینجا برای مدت محدود است.همچنان كه روزی به این دنیا آمدیم روزی هم باید آن را ترك كنیم.

هیچ كس تا ابد در این دنیا زندگی نمی كند.و هیچ كس نمی تواند تا ابد در زمین بماند.

 |+| نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 
  بالا