معرفت
 
 
 

حکایتی از باب دوم گلستان در اخلاق درویشان:

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه یاری ،بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم، گفتا به شفاعت تو حد فرو نگذارم. گفت آنچه فرمودی راست گفتی، ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید.

والفقیر لا یملک. هر چه درویشانراست، وقف محتاجانست. حاکم از او دست بداشت و ملامت کردن گرفت. که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری؟

گفت ای خداوند ،نشنیده ای که گویند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟

چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین


 حکایتی دیگر:

پادشاهی پارسائی را دید. گفت :هیچت از ما یاد آید؟

گفت بلی وقتی خدا را فراموش می کنم.

 

 |+| نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط   | 
  بالا